خرید بک لینک

مقدمه

میشل فوکو در سال ۱۹۲۶ در خانواده اى مرفه در فرانسه به دنیا آمد و در سال ۱۹۴۸ لیسانس فلسفه خود را گرفت. کم کم به روانشناسى علاقه مند گردید و در سال ۱۹۵۰ لیسانس روان شناسى دریافت کرد. علاقه او به این رشته تا حدّى ناشى از مشکلات روحى شخصى بود.

فوکو پس از اخذ لیسانس روانشناسى به مطالعات خود در این رشته و همین طور روان پزشکى و روانکارى ادامه داد و در سال ۱۹۵۲ به دریافت دیپلم "آسیب شناسى روانى" نایل شد. در این دوران بود که او به طور نیمه وقت در بیمارستان «سنت آن» مشغول به کار شد و همزمان در ترجمه کتاب «رؤیا و اگزیستانس» نوشته اتوبینونگر سوئیسى با دوستانش مشارکت نمود.

وى از بدو ورودش به دانشگاه "اکوال نرمال" تحت تأثیر شخصیت و دیدگاه آلتوسر قرار گرفت. به طورى که در سال ۱۹۵۰ به توصیه او به عضویت حزب کمونیست فرانسه درآمد. گرایش هاى مارکسیستى و علاقه مندى فوکو به کاوش هاى روانى از رهگذر بررسى هاى زبانشناسانه؛ و شکست پدیدارشناسى وجودى سارتر و مرلوپونتى، او را به سوى لاکان که تحلیل روانى خود را از ترکیب ساختگرایى و مارکسیسم و فرویدیسم سازمان داده بود، رهنمون ساخت.

از سوى دیگر فوکو با کانگیلهم از نزدیک آشنا بود و تأثیرات زیادى از او پذیرفت.

فوکو پس از ۱۹۶۴ استاد "تاریخ نظام هاى تطبیقى اندیشه" شد و چشم اندازهاى نوینى در تاریخ و جامعه شناسى گشود و سرانجام در سال ۱۹۸۴ در اثر بیمارى ایدز درگذشت. هرچند که او را پوچ انگار و ویرانگر علوم اجتماعى لقب داده اند، با این حال، اندیشه او بر بسیارى از رشته هاى علوم اجتماعى تأثیرات مهمى گذاشت.

آثار فوکو از حیث محتوا به سه بخش عمده تقسیم مى شود: بخشى که تحت تأثیر هرمنوتیک هایدگرى است، که اوج این گرایش در کتاب "تاریخ جنون" آشکار شده است، بخش دیگر را مى توان باستان شناسى یا دیرینه شناسى معرفت نامید، که تحلیلى شبه ساختارى یا نیمه ساختارى دارد که مهم ترین آثار او در این نگرش در "پیدایش درمانگاه" (۱۹۶۳)، "واژگان و اشیاء" یا "نظم اشیا" (۱۹۶۶) و "باستان شناسى معرفت" (۱۹۶۹) متجلّى است. بخش سوم آثار فوکو آثار تبارشناسانه اوست که به بررسى رابطه گفتمان و معرفت از یک طرف و قدرت از طرف دیگر، مى پردازد. "نظم اشیا" (۱۹۷۰) "مراقبت و مجازات " و جلد اول "تاریخ جنسیت" و "نیچه، تبارشناسى و تاریخ" (۱۹۷۱) از نوشته هاى مربوط به این نگرش است.(۱)

سؤالات عمده این مقاله از این سنخ است که قدرت از دیدگاه فوکو با چه روشى تحلیل مى شود؟ و چگونه تعریف مى گردد؟ حیطه آن چقدر است؟ به دست چه کسانى و چگونه کنترل مى شود؟ البته بدیهى است که پاسخ این نوع سؤالات اکثر در آثار تبارشناسانه فوکو داده شده است. بنابراین جا دارد که قبل از هرچیز از روش نگرش تبارشناسانه بحث نماییم.

تبارشناسى به عنوان روش تحلیل قدرت

فوکو براى روش تحلیل قدرت سراغ نیچه مى رود. واژه تبارشناسى از کتاب "تبارشناشى اخلاق" نیچه به عاریه گرفته شده است. نیچه واژه تبارشناسى یا ریشه شناسى را از حوزه علوم زیستى اخذ کرده است تا نشان دهد که اخلاقیات داراى صور لایتغیر نیستند که از آغاز زمان موجود بوده باشند، بلکه همچون گونه هاى زیستى دچار تحول و هبوط تاریخى اند.

فوکو برخلاف انسان شناسان ساختگرا معتقد نیست که رخدادها "نظام پست تر از تاریخ" و "امرى اندیشه ناپذیر" است بلکه عقیده دارد که نظام کاملى از حدود رخدادهاى متفاوت وجود دارد که تأثیرات و اهمیت هاى گوناگونى نیز دارند: برخى بى اهمیت، و برخى تاریخ سازاند؛ پس باید میان رخدادها تمایز قایل شویم و آن مسیرهایى را بازسازى کنیم که در آن رخدادها با یکدیگر مرتبط اند و یکدیگر را به وجود مى آورند. براى این کار الگوى ما نمى تواند "زبان" و نشانه " و مناسبات معنا باشد، بلکه باید جنگ و مناسبات قدرت باشد.(۲)

وظیفه تبارشناسى علاوه بر توصیف تغییراتى که در دوران هاى مختلف به واسطه تغییر در ساختار قدرت در نحوه گفتار ظهور کرده به تبیین علل این تغییرات نیز مى پردازد. در واقع تبارشناسى یک دیدگاه است نسبت به معرفت و هستى و انسان. به نظر ما این دیدگاه نوعى "جامعه شناسى معرفت" به عنوان یک عقیده فلسفى ـ و نه یک رشته علمى ـ است که جامعه و تاریخ را اساس و خاستگاه معرفت مى داند و معتقد است که معرفت براى توجیه قدرت آفریده مى شود و از سوى قدرت نیز پشتیبانى مى گردد. و مفروض تبارشناسانه نسبت به هستى نفى ذات و طبیعت و ارزش است یعنى عینیت و ارزش غیر از قدرت وجود ندارد که قابل دسترسى باشد.

مفروض انسان شناسانه تبارشناسى این است که انسان هیچ طبیعت و فطرت ثابت و لایتغیرى ندارد و حتى به پیروى از مارسل موس جسم و دستگاه عصبى و فیزیولوژیک انسان را هم معلول رخدادهاى پراکنده تاریخ مى داند؛ بنابراین موضوع تبارشناسى نه سیر تاریخ و نه ثبات سوژه ها، بلکه رخدادهاى پراکنده اى است که محصول روابط قدرت مى باشد و اولین مسأله تبارشناسى نیز بدن آدمى است، فلذا تبارشناسى تاریخیت امورى را که فاقد تاریخ تلقى شده اند بازسازى کرده، بازمى نماید و بر کثرت عوامل مؤثر بر رویدادها و بى همتایى آن ها پاى مى فشارد.(۳)

به نظر ما، تبارشناسى، علم نیست؛ بلکه مکتبى در علم شناسى است که به جامعه شناسى علم، به عنوان یک عقیده فلسفى، مى ماند؛ یعنى تحلیلى است درباره پیدایش علوم انسانى و معرفت بشرى که رابطه آن را با پیدایش تکنولوژى هاى قدرت بررسى مى کند و بر این باور است که علوم انسانى در درون شبکه قدرت شکل گرفته و خود به پیشبرد تکنولوژى هاى انضباطى قدرت یارى رسانده است.

به نظر فوکو تفکیک و طبقه بندى معرفت با معیار علمى بودن یکى از ویژگى هاى عمده تمدن مدرن است که دیگر اشکال معرفت را غیر علمى دانسته و طرد کرده است. ویژگى دیگر تمدن جدید تسلط نظریه هاى عام و توتالیتراست که اشکال دیگر معرفت را تحت سیطره درآورده است و تبارشناسى با ردّ این دو ویژگى در پى ایجاد فرصتى براى ابراز اَشکال تحت سلطه معرفت است و در پى مرکز زدائى از تولید نظرى مى باشد. به نظر مى رسد تبارشناسى از یکسو دستگاهى از قضایاى مفروض الصدق است که نوع مسائل مورد بررسى و شیوه پژوهش آن ها را نشان مى دهد، از طرفى هم این شیوه منجر مى شود به این که صحت آنچه مفروض انگاشته شده بود، آشکار شود؛ بنابراین مباحث فوکو همواره در هم و توبرتو است و به درستى بین مفروضات و موضوعات و یا مدعیات و استدلال ها خط فاصلى وجود ندارد.

رابطه قدرت و حقیقت نیز از این آشفتگى ها در امان نیست زیرا از یک طرف رابطه اى دوسویه بین قدرت و حقیقت مفروض گرفته مى شود و جزئى از عناصر الگوى نظرى تبارشناسى است و از طرف دیگر معرفت و حقیقت به عنوان یکى از اساسى ترین تکنولوژى هاى قدرت به صورت موضوع تحقیق درمى آید.

به نظر ما شاید بتوان معیارى براى تفکیک رابطه قدرت و حقیقت به عنوان بخشى از الگوى نظرى فوکو از یک طرف و به عنوان موضوع تحقیق از طرف دیگر به دست داد. بدین بیان که هرجا سخن از رابطه قدرت و حقیقت به طور کلى مطرح باشد و استدلال یا شواهدى براى آن ذکر نشود جزئى از الگوى نظرى است و در غیر این صورت از موضوعات مورد بررسى خواهد بود. در هر صورت بحث بعدى ما رابطه قدرت و حقیقت را به صورت شفاف ترى عیان مى کند.

برچسب: نویسنده: پرنیا باقری تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 8:53

صفحه بندی